تبليغاتX
نور عيني يا حسين
با سلام خدمت همه دوستان عزیز

فرا رسیدن روز تولد حضرت رسول اکرم و امام صادق علیه السلام و هفته وحدت  را به همه دوستان و همه مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنم

اینم یه هدیه کوچیک برای محبان اهل بیت پیامبر

       

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:55 توسط سید علی |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:10 توسط سید علی |

. پس با توجه به اين خصوصيتي كه رسول داشت شايد همه ي ناراحتي و غصّه ي اين بي احترامي و برخورد تا قبل از رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني كه رسول بر روي رختخواب دراز مي كشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فكر بود كه از فردا در كدام يك از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه ي امام حسين عليه السّلام مي تواند حضور يابد. آن شب نيز مثل همه ي شب هاي خدا به پايان رسيد و خورشيد كم كم در حال بيرون آمدن بود. در همان ابتداي صبح كه هنوز اغلبِ مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودند و شهر هم چنان در سكوت و خلوت به سر مي  برد دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد. از حالش پيدا بود كه به سوي انجام امري عادّي و روزمرّه نمي رود. آن مرد به سويي مي رفت كه خانه ي رسول ترك نيز در آن جا قرار داشت. او به جلوي خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود. رسول با شنيدنِ صداي در به فكر فرو رفته بود. در اين اولين دقيقه هاي روز چه كسي مي توانست با او كاري داشته باشد؟! موقعي كه رسول در را باز كرد كسي را در پشت در ديد كه به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي و خشنود باشد. مردي كه در پشتِ در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود همان كسي كه ديشب به رسول پيغام داده بود كه ديگر نبايد در هيئت و جلسه ي آن ها شركت كند. همان كسي كه ديشب رسول را از جلسه ي امام حسين عليه اسّلام بيرون كرده بود. امّا هم اكنون همه چيز وارونه و برعكس شده بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 12:45 توسط سید علی |

باز هم ماه محرّم از راه رسيده بود و تمام محلّه هاي تهران همانند محلّه هاي همه ي شهرها و روستاهاي شيعه نشين جنب و جوشي خاص پيدا كرده بود. مرد و زن و كوچك و بزرگ و دارا و نادار علاوه بر اين اين كه خودشان لباس هاي مشكي برتن كرده بودند در و ديوارهاي خانه ها و محلّه هايشان را نيز با پارچه هايي به رنگ لباس هايشان، سياه پوش كرده بودند. در آن سال در يكي از اين شب هاي دهه ي اوّل محرّم با ابهّت و قوي هيكل به سوي يكي از هيئت هاي اطراف بازار تهران در حركت بود. آن مرد نامش رسول بود و چون اهلِ تبريز بود تهراني ها به او رسول تُرك مي گفتند. رسولِ تُرك آن شب نيز به سوي هيئت و جلسه ي روضه اي مي رفت كه مسئولين و بعضي از شركت  كننده هاي در آن هيئت از اين كه رسولِ تَرك به هيئت و جلسه ي آن ها مي آمد بسيار ناراحت و ناخشنود بودند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 12:44 توسط سید علی |

ثقه امين و صالح حاجي ملا حسن يزدي كه از اخبار و اعيان نجف اشرف است و به ديانت و صلاح، مشهور علما و معروف فقها است نقل كرد از حاجي محمدعلي يزدي و وي را به وثاقت و امانت و فضل و صلاح ستوده است. وي دائماً در تحصيل توشه آخرت و اصلاح حال خود مي كوشيد و شبها در مقبره واقع در خارج يزد كه به مزار جوي هُرهُر معروف است و جماعتي از صلحا و نيكان در آن مدفونند، به سر مي بُرد. وي را همسايه اي بود كه از ايام كودكي با يكديگر آشنايي و معرفت داشتند و با يكديگر به مكتب مي رفتند تا بزرگ شد و عشاري پيشه كرد و بزيست تا اجل حتمي در رسيد و در مقبره اي در مكان قريب به معبد آن عبد صالح مدفون شد و به فاصله كمتر از يكماه در خواب وي آمد با هيئت نيك و حال خوش. اين شخص صالح نزد وي رفت و مسألت كرد از حال او كه مرا به حال تو از آغاز و انجام معرفت كامل و اطلاع تام بود و احتمال خير و صلاح باطن راه نداشت و اعمال تو جز عذاب اقتضاء نمي كرد. بگو تا به كدامين عمل به اين مقام رسيدي و اين مرتبه يافتي. گفت: آري چنان است كه گفتي و من در عذاب سخت و بلاي شديد بودم از آن روز تا روز گذشته، كه زوجه استاد اشرف حدّاد فوت كرد و وي را در اين موضع به خاك سپردند( و اشاره كرد به موضعي كه به تخمين صد زرع از او دورتر بود) و در شب وفات وي حضرت سيدالشهداء(ع) سه مرتبه وي را زيارت كرد و در دفعه سوم بفرمود تا عذاب از اين مقبره برداشته شد و حال ما يكسره از بركت او دگرگون شده ايم و با وسعت عيش و فراغ و رفاهيت قرين شده ايم.»

حاجي محمدعلي مي گويد:« من متحير آن از خواب برخاستم و حداد امام را نميشناختم و محله او را نميدانستم. به بازار حدادها رفتم و به محض حال او برآمدم تا استاد اشرف را يافتم و پرسيدم كه تو را زني بود؟ گفت:« آري ديروز در گذشت و در فلان موضع - و همان مكان را- اسم بُرد- دفن كردم.»

گفتم:« او به زيارت سيدالشهداء(ع) رفته بود؟»

گفت:« نه».  گفتم:« ذكر مصائب آن جناب ميكرد؟»

گفت:« نه».

گفتم:« مجالس عزاي آن جناب به پا ميكرد»

گفت:« نه».

آنگاه از من پرسيد،« چه ميجويي؟» من خواب را براي او روايت كردم. جواب داد:« آن زن چند روز در اواخر عمر به زيارت عاشورا مواظبت داشت.»

امام حسين عليه السلام ص 570 الي 74

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:40 توسط سید علی |

راننده اي مي گفت در مسافرت بودم بين راه ماشين احتياج به آب پيدا كرد، ترمز كردم و كنار جاده ايستادم و سطل آبي را به دست گرفتم و هر ماشيني عبور مي كرد آنرا بالا مي گرفتم شايد كمك كنند اما ساعتي گذشت و ماشيني نياستاد. ديگر خسته شده بودم و نمي دانستم در اين هواي گرم چه كنم. ناگهان فكري به ذهنم خطور كرد. كودكي شيرخوار در ماشين در بغل مادرش بود گرفتم و روي دست قرار دادم و در دستي ديگر سطل آب را. بلافاصله اولين ماشين نگه داشت و آب در اختيار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومي كه چون حسين عليه السلام را ديدند كه علي اصغر عليه السلام بر دست دارد بجاي ذرّه اي آب او را در دست پدر هدف تير سه شعبه قرار دادند.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:39 توسط سید علی |